تبليغاتX
سه کنج
انسان شریف هرگز به اندازه ی کافی شریف نیست، و هیچ تبهکاری هم تمام و کمال تبهکار نیست.
.:در این دنیا کسی چیزی نمیداند:.
به من تکیه نکن

به من اعتماد نکن

من به خودم هم خیانت کردم


یکی را انتخاب کن:

بد بخت ، بد شانس ، بی لیاقت


فکر میکنم قسمتی از سرنوشتم را عوض کردم

دیگر فکر کردن ندارد.

گذشت



تو هر چه عشقت و نفست میکشد به من بگو

من همان بی وجودی که هستم می مانم


اصلا حال و روز خوبی ندارم

ولی میخندم تا بگذرد

ببینیم بهتر در راه است یا ...



+ نوشته شده در  یکشنبه 17 آبان1388ساعت 0:21  توسط ماه منیر  | 

.:کابوس:.
گذشت آن روزهایی که با یک اشاره به تو میرسیدم

گذشت روزهای همراهی با خورشید در طلوع هر روزه اش

گذشت جرقه های شادی چشمانم

اکنون من مانده ام با یک حجم اشغال شده از تو در من

و دست و پایی که به هیچ کار نمی آید جز رفع حاجت نیازهای حیاتی

و هر چه انتظار طولانی تر میشود

من خطرناکتر

برای یک لحظه و یک تصمیم

درست یا نا درست یا فوق نادرست


زبانم لال شد، حتی برای خودم

زبانم در گلویم گیر کرد ،

نگو که برای همیشه...



+ نوشته شده در  جمعه 15 آبان1388ساعت 19:43  توسط ماه منیر  | 

.: از خودم میترسم:.

همه چیز خوب بود.

زندگی صفا داشت ، دنیا به کام بود.

تا یک روز و یک لحظه ، تصمیمی گرفته شد.

و بعد از اون دنیا سر لج افتاد...

هنوز نمیدانم که

تصمیم مخالف کار دنیا بود

یا 

دنیا از تصمیمگیری بدش میومد




+ نوشته شده در  پنجشنبه 14 آبان1388ساعت 12:41  توسط ماه منیر  | 

.::.

زندگی یعنی دویدن روی treadmill



+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 آبان1388ساعت 0:46  توسط ماه منیر  | 

.:نکته ی روز:.

گفت دنیا به معنای " پست " نیست.بلکه به معنای " نزدیک" است و به معنای جهانی که به ما نزدیک است و ما درونشیم. در مقابلش هم "عقبی" میاد.

این قابل تحمل ترش میکنه.شاید البته...



+ نوشته شده در  سه شنبه 12 آبان1388ساعت 18:16  توسط ماه منیر  | 

.:من نسیم پاییزم ، دلم پر از شر:.
من گفتم ماده ست

تو گفتی والله نره

دوشیدم.شیر آمد

هر چه صدایت کردم که ببینی

نگاهم نکردی ، رفتی

پیش خود گفتم ، نشنیدی وگرنه بر میگشتی

...

گذشت

و اکنون من شغلی دارم

نشنیدن و رفتن



+ نوشته شده در  دوشنبه 11 آبان1388ساعت 19:33  توسط ماه منیر  | 

.:حریق :.
کلی به خودم فشار میارم تا باورت کنم

ولی وقتی که همه چیز خوبه

اگر ها بهم خیره میشن

نه،

من آن " حیف نون" ی که فکر میکنی نیستم...



+ نوشته شده در  یکشنبه 10 آبان1388ساعت 23:53  توسط ماه منیر  | 

.:باری نداره...نخون:.

حقیقت اینه که خیلی وقته یا خیلی وقت نیست که دیگه نمیتونم خودمو بنویسم.در واقع اینها کلماتیه که از مغز تسخیر شده ی من به زور بیرون کشیده میشه.

امشب شروع کردم که بنویسم که شاید دوباره تراوشی از قلبم به مغزم، از مغزم به دستم ، و از دستم به هرجایی که ثبت کننده باشه ، ایجاد بشه...

من خودمو دوست ندارم.اینو امشب فهمیدم.

من قدر یک مولکول یک پشکلی که تو راه امامزاده داوود ریخته واسه خودم ارزش قائل نیستم.این هم امشب فهمیدم.

من هیچی نمیفهمم.اینو خیلی وقته فهمیدم.

گاهی مثل عقده ای ها رفتار میکنم.گاهی مثل آدم حسابی ها!!!اوهههههووووو....

دلم میخواد فحش بدم.همین الان......کثافت آشغال حرومزاده ی جنده ی دیوث پدرسگه عوضی هارررررررررر

میترسم خندیدن هم مثل گریه کردن از یادم بره...اینو امروز حس کردم، ترس از فراموش کردن.وقتی که نتونستم وقتی که میخوام ، از ته دل بخندم.مثل همه ی اون وقتهایی که میخوام ولی نمیتونم گریه کنم، حتی سطحی ....

دختری که عرضه ی زار زدن نداره باید بره بمیره.

دلم خیلی مریضه.جزام گرفته به گمونم.دلم براش میسوزه.بد بخت.لیاقتشو ندارم

خدا کیه؟آدم کیه؟ملخ چیه؟علف چیه؟خورشید کجاس؟الان چه زمانیه؟من کجام؟!؟!

حیف نوووووووون ...

مردن هم عرضه میخواد.

میگفت : بد ترین عذاب انتظاره...راست میگفت آشغال.باید همون جا یه لگد میزدم تو شکمش...

با اینکه تنبلم، ولی هنوز انگل نیستم.

شاید اگر آدمهای بزرگ نبودند، الان افسردگی حاد نمیگرفتم...

یکی بیاد منو بندازه ته یه دره ای که....

من کجام؟!؟

تا صبح بشینم همینجور مثل اسهال ، کلمه ی هضم نشده میریزم بیرون...

چقدر تهی شدم یکدفعه!!!

خدا بود...یکهو نبود...یادم نمیاد کی دستشو ول کردم.اول من ول کردم یا اول اون؟!

من احمقم.تمام زندگیم حماقت بوده،حتی به دنیا اومدنم.هیچ وقت برنامه تو زندگیم نداشتم، تا ابد همینم! آخرشم بی برنامه میمیرم.بی برنامه میرم برزخ، بعدشم دوزخ...

من هیچکی نشدم ، حتی خودم هم نشدم...

بسه دیگه زهرا، دهن گشادتو نمیخوای ببندی؟

خفه شو برو بتمرگ دیگه لعنتی.



+ نوشته شده در  جمعه 8 آبان1388ساعت 21:8  توسط ماه منیر 

.:هیش:.
تنهایی انگیزه واسه هیچ کاری نیست

حتی برای خالی کردن روده هام


آیا برای راه افتادن حتما باید اول حالم از خودم به هم بخوره!؟



+ نوشته شده در  جمعه 8 آبان1388ساعت 16:57  توسط ماه منیر  | 

.:از...همان برون تراود که در اوست:.
دو ، پنج ، هفت

هفت تا عطسه ی پشت سر هم و از ته ریه...

کف دستام پر از مخاط شد.

حال خودمم بهم خورد.

روز خیلی خوبی داشتم

ایندفعه واقعا از دماغم در اومد


دلم میخواد تا صبح تنهایی لی لی بازی کنم

تا اینجاشم لی لی کردم

اگر رو 2 تا پام بودم

...


گاهی فکر میکنم که همه چیز فقط یک حسه

هیچی وجود خارجی نداره

بدی یا خوبی

تصنعی...



+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 آبان1388ساعت 23:47  توسط ماه منیر  | 

درباره من
زندگی هر چه که هست
زندگی باید کرد

فهرست اصلی


لینک روزانه
دکتر شریعتی
دکتر سروش
اوقات شرعی
کتاب
بدک نیس.ببین
my flickr
tubeleecher
موسیقی ایرانی
دیکشنری آنلاین
موزیک
خانه ی عکاسان ایران
آوای آزاد
تمام پيوندها


آرشیو
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387



لینک ها
متناهی
هشت افقی
هذیونیات یک ابله
نصفه آدم
خودم و خودم
***آسمان ستاره***
وحشــــىــــىـــــی
تـــ ـار یــ ـکـی هــا ابـدی هسـتـند
تفکــ‌رات یک روانپـــــ‌ریش
کلنجار در درون_جار از بیرون
صراحی
بـ‌ه گـ ــ‌ورسـ ـتـ ـان خـــ‌وش آمـدیـد
وب گپ
ChetBoy
اینجا قاف است


طراح قالب